تسلیت شهادت حضرت فاطمه زهرا(ص)
سخنش دهان به دهان به گوش بلال رسید. بلال در مقابل تقاضاى دختر پیامبرصلى الله علیه وآله وسلم چه مىكرد؟ لحظهاى به خود فرو رفت. غوغایى در درونش به تلاطم آمده بود. تمام حوادث و رویدادهاى گذشته از پیش چشمانش عبور كرد. بعد از چند لحظه سكوت و تفكر، سرش را برداشت. حسّ ملامتگرى در چهرهاش نمایان شد. نگاهش به مأذنه مسجد افتاد. گلدستهها زیبا و دوست داشتنى به نظرش آمد. در حالى كه به مأذنه اشاره مىكرد، زمزمه كرد:
- یكبار دیگر براى شادمانى یادگار پیامبرصلى الله علیه وآله وسلم بر فراز این گلدستهها مىروم و «بانگ توحید» را اعلام مىكنم!
خودش را به یكى از آن گلدستهها رساند. به آسمان آفتابى شهر، چشم دوخت. خورشید، نور آتشینش را بر فضاى دم كرده شهر گسترانیده بود. رو به كعبه ایستاد. دستهایش را تا گوشش بالا آورد. در حالى كه نگاهش با افق گره خورده بود، فریاد برآورد:
- اللّه اكبر! اللّه اكبر! اللّه اكبر! اللّه اكبر!
ساكنان شهر، مدتها صداى بیدارگر او را نشنیده بودند. همه با شادمانى از خانههایشان بیرون آمدند. خاطره عصر پیامبرصلى الله علیه وآله وسلم در ذهنها تداعى شد. یكبار دیگر نور امید و رهایى بر دلهاى مردم شهر تابید. و خیلى زود، همهمهاى شهر را فرا گرفت.
صداى بلال به گوش یادگار پیامبرصلى الله علیه وآله وسلم نیز رسید. با شنیدن بانگ اذان، كبوتر خیال بانو به دوران شكوهمند پدرش سفر كرد. با زنده شدن خاطرههاى شیرین آن زمان، سرشك غم، در چشمان سرخگون و تبدارش حلقه زد. چند قطره اشك از بركه دیدگانش به صورت استخوانى و درد كشیدهاش فروغلتید.
فرازهاى اذان پى در پى بر فضاى شهر به طنین مىآمد. فاطمه نیز همنواى با آن، به گذشتههاى نه خیلى دور سیر مىكرد. آه نفسگیرى از سینه مجروح و پر التهابش بیرون مىشد. مؤذّن كه به جمله «اشهد انّ محمّداً رسول اللّه» رسید؛ تاب و قرار فاطمه نیز تمام شد. همزمان با نالهاى غمگینانه، به زمین افتاد. چند لحظه بعد، صداى اضطرابآمیزى از پایین مأذنه، بلال را به خود آورد:
- بلال! خاموش باش كه دختر رسول خدا از دنیا رفت.
مؤذّن صدایش را قطع كرد. هماندم خودش را كنار بستر دختر رسول اللّهصلى الله علیه وآله وسلم رساند. فاطمه هنوز به هوش نیامده بود. مؤذن كنار بستر یادگار پیامبرصلى الله علیه وآله وسلم به انتظار نشست. اشك در گودى چشمان مضطرش حلقه زده بود. لحظاتى بعد، اندك اندك پلكهاى فاطمه بالا رفت و نگاه مهرآمیز و دردآلودش به چهره پریشان مؤذن نشست و فرمود: - بلال! اذانت را تمام كن.
ولى بلال دیگر توان بالا رفتن بر مأذنه مسجد را نداشت. اهل مدینه نیز در هالهاى از سرگردانى و حیرت فرو رفته بودند. آنها از همدیگر مىپرسیدند: چرا بلال اذانش را تمام نكرد؟!
شکوری - گروه دین و اندیشه تبیان
منبع: داستانهاى علوى، ج 3، ص 94، به نقل از من لایحضره الفقیه، ج 1، ص 194 و تنقیح المقال، ج 1، ص 182. نویسنده: سید علىنقى میرحسینى
- یكبار دیگر براى شادمانى یادگار پیامبرصلى الله علیه وآله وسلم بر فراز این گلدستهها مىروم و «بانگ توحید» را اعلام مىكنم!
خودش را به یكى از آن گلدستهها رساند. به آسمان آفتابى شهر، چشم دوخت. خورشید، نور آتشینش را بر فضاى دم كرده شهر گسترانیده بود. رو به كعبه ایستاد. دستهایش را تا گوشش بالا آورد. در حالى كه نگاهش با افق گره خورده بود، فریاد برآورد:
- اللّه اكبر! اللّه اكبر! اللّه اكبر! اللّه اكبر!
ساكنان شهر، مدتها صداى بیدارگر او را نشنیده بودند. همه با شادمانى از خانههایشان بیرون آمدند. خاطره عصر پیامبرصلى الله علیه وآله وسلم در ذهنها تداعى شد. یكبار دیگر نور امید و رهایى بر دلهاى مردم شهر تابید. و خیلى زود، همهمهاى شهر را فرا گرفت.
صداى بلال به گوش یادگار پیامبرصلى الله علیه وآله وسلم نیز رسید. با شنیدن بانگ اذان، كبوتر خیال بانو به دوران شكوهمند پدرش سفر كرد. با زنده شدن خاطرههاى شیرین آن زمان، سرشك غم، در چشمان سرخگون و تبدارش حلقه زد. چند قطره اشك از بركه دیدگانش به صورت استخوانى و درد كشیدهاش فروغلتید.
فرازهاى اذان پى در پى بر فضاى شهر به طنین مىآمد. فاطمه نیز همنواى با آن، به گذشتههاى نه خیلى دور سیر مىكرد. آه نفسگیرى از سینه مجروح و پر التهابش بیرون مىشد. مؤذّن كه به جمله «اشهد انّ محمّداً رسول اللّه» رسید؛ تاب و قرار فاطمه نیز تمام شد. همزمان با نالهاى غمگینانه، به زمین افتاد. چند لحظه بعد، صداى اضطرابآمیزى از پایین مأذنه، بلال را به خود آورد:
- بلال! خاموش باش كه دختر رسول خدا از دنیا رفت.
مؤذّن صدایش را قطع كرد. هماندم خودش را كنار بستر دختر رسول اللّهصلى الله علیه وآله وسلم رساند. فاطمه هنوز به هوش نیامده بود. مؤذن كنار بستر یادگار پیامبرصلى الله علیه وآله وسلم به انتظار نشست. اشك در گودى چشمان مضطرش حلقه زده بود. لحظاتى بعد، اندك اندك پلكهاى فاطمه بالا رفت و نگاه مهرآمیز و دردآلودش به چهره پریشان مؤذن نشست و فرمود: - بلال! اذانت را تمام كن.
ولى بلال دیگر توان بالا رفتن بر مأذنه مسجد را نداشت. اهل مدینه نیز در هالهاى از سرگردانى و حیرت فرو رفته بودند. آنها از همدیگر مىپرسیدند: چرا بلال اذانش را تمام نكرد؟!
شکوری - گروه دین و اندیشه تبیان
منبع: داستانهاى علوى، ج 3، ص 94، به نقل از من لایحضره الفقیه، ج 1، ص 194 و تنقیح المقال، ج 1، ص 182. نویسنده: سید علىنقى میرحسینى
+ نوشته شده در سه شنبه پنجم اردیبهشت ۱۳۹۱ ساعت 19:15 توسط زمان ظهور(رضا)
|
اهداف وبلاگ: